غزلی در مایه شور و شکستن...


نفسم گرفت ازین شب، در این حصار بشکن

 در این حصار جادویی روزگار بشکن


چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون، صلابت صخره ی کوهسار بشکن


تو که ترجمان صبحی، به ترنم و ترانه
 
لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن


سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن


بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
 
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن


شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن


ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن


محمدرضا شفیعی کدکنی


یک نامه

متن زیر را چندین ماه پیش، نوشته بودم؛ برای فرستادن به ماهنامه داستان همشهری و احیانا چاپ شدن... که البته چاپ نشد! آن موقع ها، شور و شوق بسیاری نسبت به این مجله و نوشته هایش داشتم و همیشه آن را دنبال می کردم. به همین خاطر بدم نمی آمد که نوشته خودم را هم در آن ببینم. متن زیر، نامه ای خیالی است به دوستی خیالی که من در آن کوشیده ام تا اندازه ای داستان همشهری را به او بشناسانم. بفرمایید:

 

سلام دوست من!

همان طور که می دانم و می دانی و  می بینم و می بینی، روزنامه ها و مجلات دنیای وسیعی دارند. کافی است یک بار به دکه روزنامه فروشی بروی و انبوه روزنامه ها و مجله ها را از نظر بگذرانی. نشریاتی در موضوعات متفاوت؛ سیاسی، فرهنگی، خبری، ادبی، ورزشی، پزشکی و ...ی!

   از میان همه این نشریات، گاهی مجلاتی پیدا می شوند که نمی توانی از آن ها بگذری؛ نمی توانی آنها را – حتی یکبار هم شده – نخری و نمی توانی آنها را نخوانی. گوش می دهی چه می گویم؟ بله، می گفتم.

   مجلاتی با موضوعاتی خواندنی - به معنی واقعی کلمه- و نوشته هایی جذاب و متنوع؛ از اولین صفحه تا آخرین آن! حتی وقتی آن ها را در دست می گیری و از اول، شروع به خواندن می کنی، صفحه ها و نوشته ها به تو اجازه نمی دهند که به تندی و سادگی از آن ها رد شوی و اعتنایشان نکنی! همین که در بالای صفحه عنوان را می خوانی، می خواهی سریع کلمات بعدی را قورت بدهی! ... سرگذشت یک نویسنده را ببلعی یا به داستانی سفر کنی... .

   سلیقه ها مختلف است. من کمتر مجله ای را این طور دیده ام. تو چطور؟ نظرت چیست؟ در نامه بعدی ات حتما بنویس! و اگر نشریاتی با این اوصاف دیده ای، بهم معرفی کن!

   من اما می خواهم مجله ای را به تو بشناسانم! ماهنامه ای که علاوه بر ویژگی های بالا، برجستگی های فراوان دیگری نیز در آن می یابی. من پیش از این، ویژگی های یک نشریه ی واقعا خوب و خواندنی را نمی دانستم. برای همین، صفات خوب را بر این ماهنامه تطبیق نداده ام بلکه آن صفات را با آشنایی و خواندن چندین شماره از این، فراگرفته ام. آه... مرا ببخش! یادم رفت نامش را زودتر بگویم: «داستان» یا «داستان همشهری».

   مجله ای که یقین می دانم، عاشقش خواهی شد. با روحیات تو سازگار است و وقتی نوشته هایش ر امی خوانی، انگار که خود، آن ها را نوشته ای. چه، آن ها درد وجود و دغدغه خاطرت را بیان می کنند. «داستان» برای من، جایی است که دردهایم تسکین می یابند و مشکلاتم آسان می شوند. همه بخش ها را در وجودم حل می کنم. آن چنان که گویی او حل شونده است و من حلّال اما از آن طرف، برعکس است: هنگام خواندن «داستان»، او مرا در خود غرق می کند...

«یادداشت سردبیر»، «درباره زندگی»، «داستان»، «روایت های داستانی»، «روایت های مستند»، «درباره داستان»، «پایان خوش» و ... . در همه این ها – به خصوص روایتهای داستانی- سفر می کنم و با همه این ها زندگی! حتی هر شماره، به سراغ بخش «آخر داستان» می روم تا ببینم جمله «چون قصه بدین جا رسید...» چطور نوشته شده.  تا نبینی و نخوانی، گفته هایم را باور نمی کنی. مطمئنم هیجان تو را زده است...!!!!!!(هیجان زده شده ای.) حتما می پنداری که مبالغه کرده ام! اما نه. این نوشته، بازتاب کوچکی بود از احساس من نسبت به داستان.

گیلان در سوگ...

سلام بر همه دوستان و همراهان.

نمی دانم خبر را شنیده اید یا نه؟

دیروز استاد محبوب و هنرمند موسیقی گیلان، همان «آتش آواز خزان سوز»، همان کسی که صدای گرم و دلنشینش، همواره مرهمی بود بر دل های دردمند، استاد فریدون پوررضا رخت به سرای باقی کشید. این خبر اندوهبار، - اگر نگوییم همه را- خیلی ها را سوخت و گداخت و بر زانوی غم نشاند. مردمان سایر نقاط ایران هم شاید از این قاعده مستثنی نباشند؛ چرا که کم و بیش صدای استاد پوررضا را شنیده اند. برای نمونه در سریال پس از باران.

 مردم گیلان هیچ گاه ترانه های پر سوز و گداز و نیز پر شور این هنرمند خوشنام و نشان را فراموش نخواهند کرد.

 

روحشان شاد و یادشان گرامی باد!

برای آشنایی بیشتر با استاد، ایـنجا کلیک کنید.

***

 شعر زیر را آقای علی محمد مسیحا، شاعر محترم گیلانی، سال ها پیش خطاب به استاد پوررضا سروده بود؛ دریغم آمد که آن را نیاورم:

 

"...آتش آواز..."

 

آتش آواز خزان سوز! رساتر باشی

بیشتر با نفس عشق، برادر باشی

 

ریشه در خویشی بیدت نکشد باد زمان

عشق را سرو، سپیدار، صنوبر باشی

 

یعنی از سیلی هر هیچ مپیچی بر خویش

در من، ای خاطره سبز! تناور باشی

 

عطر لبخند از آغوش لبت دور مباد!

دور از آغوش فژاگینی باور باشی

 

کاشکی پر نزند در تو هیاهوی کلاغ

لانه سایه پرواز کبوتر باشی

 

باغ را تا نبرد خواب به نسیانی زرد،

آتش آواز خزان سوز! رساتر باشی!

 ***

برای شادی روحشان، لطفا فاتحه ای بخوانید.

 

"فرهنگ" یک "فرهنگی"...

   بعد از تعطیلات نوروز، امروز با اکراه و سرخوردگی به زندانم بازگشتم؛ زندانی به نام «مدرسه»!

   واز قضا، امروز جغرافیا داشتیم... وای که چقدر من این معلم بافضیلت را دوست دارم!!؟

   این آقای «جغرافیا» ویژگی ای دارد که آتش نوشتن این متن، از گور آن بلند می شود؛ آتشی مهارنشدنی!

   این جناب «فرهنگی» قصه ما، جلسه ای نیست که به کلاس بیاید و پشت سر آذری های عزیز کشورمان، مهملاتی نبافد!! باور نمی کنید؟! یا می کنید؟! یک «فرهنگی» بیاید در «فرهنگسرا» در برابر «فرهنگ آموزان» یک کشور، پشت سر عده ای از هم وطنان شان حرف بزند؟!... آری! باورکردنی نیست! لااقل در ایرانی که 4000 سال تاریخ دارد؛ مهد فرهنگ و تمدن!!

   و تازه این جناب «فرهنگی» قصه ما، علاوه بر صراحت کلام و صحبت علمی و مستند(!)، سخنانش را اندکی که نه، بسیار به «آب» لطیفه، تر می کند تا راحت تر از گلوی بچه ها پایین برود و گاه، به «روغن» متوسل می شود و سخنانش را آن قدر چرب و نرم می کند که حال آدم را به هم می زند!!!!.... استغفرالله!!


   نتیجه گیری باشد پیش خودتان.   

بوی کهنگی...

 

غروب است...

پیاده روها هیچ گاه خود را این طور شلوغ ندیده اند...

   کناره پیاده روها، بساط دست فروشان پهن است... وکمرها بر این بساط ها، خم...

فردا «نوروز» است و اینان می خواهند خود را برای فردا و فرداها مهیا کنند...

   اینان می خواهند و می کوشند با جامه های نو، نو کنند روز و روزگارشان را...

و من هم...

و ما هم...

   نوروز قبل ناخواسته به یادم می افتد.

   جامه ها را نو کرده بودم... سر تا پا... و خواسته بودم روزگاری نو را تجربه کنم.

   اکنون همان جامه ها- لباس های نو نوروز قبل – را بر تن دارم...

اندکی اندیشه و ...

لباس ها، رنگ و روشان رفته است... همان لباس های "تازه" سال قبل...

آیا زندگی نیکوتری را تجربه کردم؟...

تردید دارم.

باز... جامه هایی نو...

 

امسال هم...؟!

 

بیشتر بخوانید:

ــ اینک بهار دیگر ؛ نوروز 92